عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
همنشینی نا محدود با دریا...نه می شود شعر گفت نه می شود نگفت...حاصل شعرواره های کوتاهی است که...
بانوی دریا سلام
به چشمان شما مشکوکم
از وقتی دیده ام فانوس دریایی برای شما چشمک می زند
//////////////////////////////
همهمه و شلوغی است
همه با هم حرف می زنند
هیس...
اینجا شب شعر است
و خدا می خواهد شعر بخواند
.....سکوت.....
قطره ها منتظر ماندند
خورشید طلوع کرد....
//////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
به شما مشکوکم
مردی که موهای روغن زده داشت
و بر دستان شما سوار بود
آواز می خواند
در حالی که با چوبی دنبال دلتان می گشت
/////////////////////////////////////////
عجب دیوانه ای.....
نکن اینکارها را......برایت حرف در میاورند......
*
داشتم با جاشوی کوچکی حرف می زدم
که سعی می کند
دریا را دزدکی به تور بیندازد....
/////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
به شما مشکوکم
این لیوان
و آن قایق که تلو می خورد
و شما که کف کرده اید...
مشکوکم...مشکوک....
////////////////////////////////
اینروزها همه چیز یک درمیان است
غروب یک در میان دلگیر است
باران یک در میان می بارد
و من یک در میان....
یک در میان هیچ ها هستم
//////////////////////////////////
خورشید خاموش و روشن می شد
و ماهیها بندری می رقصیدند
دو پری که دل به دریا زدند
دمپایی ابریهایشان را جا گذاشتند
مدتها است این ساحل را مه گرفته است
////////////////////////////////////
بانوی دریا سلام
من به شما مشکوکم
امشب همه چیز مشکوک است
قورباغه ها می خوانند
و ماهیها بندری می رقصند
بوی قند و لجن می آید
و جاشویی که بر سرتان تور انداخته است
نکند.....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:54  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
درختهای شکسته و دیوارهای گلمال شده.به نظرم طوفان دیروز خیلی شدیدتر از اینهایی بوده که من دیده ام.آنطرف خیابان کلا نمای جلوی بانک صادرات کنده شده و الان ماشینهای شهرداری دارند دختهای تنومند را از وسط خیابان جمع می کنند.تقریبا تمام تابلوها و درختها را باد کنده....جشنواره فیلم و شعر با هم شروع شده و من ۳۰۰۰ کیلومتر اینسوتر در کافی نت روبروی تنها سینمای شهر نشسته ام که بالای سردرش نوشته"کتری سیاه تحویل بده سفید تحویل بگیر".یک ساعت منتظر ماندم تا برق اینجا وصل شود فقط برای این که بگویم وبلاگ ۳ سالش تمام شد و رفت توی ۴ سالگی.خودم هم ۲۴ را تمام کردم...
با پنجره ی راه راه در دست
و با خواب سقوط از برج میلاد
و با بوسه های نقطه چین نامریی
باز می گردم
تا از پشت نقاب عصر هوش مصنوعی
به تفکر ساده ی باد لبخند بزنم
من مسافر خیالهای بی تناسب دختری هستم
که شرم کوچکش را
به نگاه مردی با تنهایی چمدانی
و تنپوش آه های وصله دار
پیوند می دهد
که روزی کلاهش را به قلاب ماه می آویزد
گوش باید کرد به ترکیدن بادبادک بغض
و به کوچه های بی پنجره و نارنج پناه باید برد
-که من به تنهایی خودم تبعید شده ام-
سرم بوی کافور می دهد
باید به کلاغهای روی دیوار سنگ بزنم
و به ستاره شمالی دشنام بدهم
و در قبرستان برقصم
باید عصایم را به آسیه بدهم
-تا حواسش از فرعون موسیخ همسایه پرت شود-
آنسوی میز (هیچ)کسی نشسته
که معجون غلیظ زمان را
در جنگ مغلوبه ی فنجان و فلسفه
به هم می زند
و عینک درشتش را
غبارهای نمناک تلریخ تیره می کنند
-که من به نقطه ی تیره ای میان خطهای فاصله ی تاریخ تبعید شده ام-
سرم بوی کافور می دهد
و به ساعت های شنی فکر میکنم
کلاغ ها روی دیوارند
و عصایم را آب برده است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:11  توسط مسعود زارع مهرجردي
|

زندگي كردن من مردن تدريجي بود....
( ۵۷ خط - هر خط به نشانه ی ۲۴ ساعت خیلی خیلی خیلی طولانی...)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:24  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
شرح حال سرباختنم را کمی شعر شدم.این تنها گزارش روزمرگی است برای دوستانی که جویای احوال من هستند و ارزش دیگری ندارد...مخصوصا ارزش ادبی و شاعرانگی
هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها
دستی کشیده است به دورم حصارها
اینسوی خارهای فلزی نشسته ام
خمیازه می کشم وسط انتظارها
شبهای ماه خورده،زمستان،کلاغ...پر
عادت نمی کنند به اینجا بهارها
جانم همیشه از سخن بادها پر است
و مانده توی پنجره ام قارقار ها
-من فکر می کنم که به جای رها شدن
در بند کرده دست مرا اختیارها-
در آسمان پنجره ام نقش بسته است
شبهای بی ستارگی استوارها
طبل بزرگ زیر دو پای تفکرم...
گم می شوم میان سکوت و هوارها
مانند بال خاطره های گریز پا
هی می خورم به سینه ی سنگ قرارها
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:25  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
بعد از خستگی سرباز شدن می خواستم روزی را نفس بدون نظام بکشم.آخ که تمام خستگی در وجودم ماسید وقتی که شنیدم قیصر امین پور دیگر نیست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:9  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره
برس به اول اين راه پر هراس دوباره
" ببند چشاتو پسر جون براي پونصدمين بار
دوباره بازي از اول دو تك دو آس دوباره"
غروب اول آبان دو از زمانه بريده
دو صندلي؛ و من و تو دو ناشناس دوباره
و من كيم؟ تن مردي كه مي رود كه نباشد
شبيه خانه به دوشان آس و پاس دوباره
همان غروب همان جا همان ستاره ي قطبي
همان نگاه همان صورت و لباس دوباره
و گل و دست كه دارد ستاره مي شود اينجا
و عشق هاي قديمي در اقتباس دوباره
"آقا همينجا نيگر دار منو نذار كه جلوتر...
برم نذار كه مي ترسم نشم خلاص دوباره"
و باز حرف بريدن - تماس سنگ و بركه
و ماه درهم و برهم در انعكاس دوباره-
كه بازي نرسيدن شروع مي شود اينجا
و مي رسم به ته خط براين اساس دوباره
"چي شد؟دوباره بريدي؟" دوباره بازي از اول
بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:11  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
چشم باز مي كني؛مي بيني تمام هستي ات تنها يك كد مسخره در چشمان كاغذ سفيد مسخره تر است كه داد مي زند "هااااااااايييييييييييييي فلاني از اين به بعد تو سرباز مابين الاسطورتين هستي" .نه دستت به تخت جمشيد مي رسد نه به حافظ.جايي بين مرودشت و شيراز.....زندگي شايد همين باشد.
////////////////////////
يك ماه با ۲۵ فيلم.اين حتما ركورد است.فيلم هاي درجه دوي ايراني تا فيلمهاي كلاسيك فرنگي.از كافه ستاره تا ربه كا
/////////////////////////
اتاق تاريكم را دوست دارم.از اينكه لم بدهم و تا دلم مي خواهد فكر كنم.فقط چراغ كوچك بالاسر جغدم را دوست دارم.جغد جامانده از رابطه اي كه چراغ بالاسرش دارد خاموش مي شود.اين اتاق روزهاي سردي را بدون من تجربه خواهد كرد.با ميز ميانش كه هرچه نقشه داشتم پشت همين ميز کشيدم و هر چه نداشتم را پشت سرم گرفتند.(پلي نيست.پشتي ها خراب شدند و روبروييها را سستي سخت فراگرفته)پرده هاي بنفش را در شب اتاقم دوست دارم.چون شيشه هاي زشت رنگي را - كه هنوز هم زن همسايه ي پشتي از آن پيدا است - را مي پوشاند.او هم مثل من نگاه كنجكاوانه اش را از لاي پرده هاي زمخت بنفش به موهاي كم پشت سر به هوايم مي اندازد.نوار كاست هايم را دوست دارم.همينطور نوارهاي پدرم را كه حالا مال من است.هنوز هم دوست دارم بنزين بي زبان را به خاطرشان دود کنم. كتابخانه ام بدون من حوصله اش سرخواهد رفت.همان كتابخانه ي عزيز.(آخرش موفق شدم بین تفسیرهای ۴۰ - ۵۰ جلدی قرآن جایی هم برای کامو و هدايت باز کنم).باید آرام باشم.دوست داشتنی هایم را در تاریکی رها می کنم.همیشه همینجوری است.در تاریکی با اینکه نمی بینمشان اما دوستشان دارم.دوست دارم ميان همين اتاق، درخت بشوم. آنقدر ريشه دارم كه دختر مو وزوزي همسايه را تاب بدهم.و آنقدر شاخه هاي بلند دارم كه انگورهاي حياط همسايه ي پشتي - كه هنوز هم زنش از شيشه هاي رنگي پيدا است - را بدزدم.من درختم .بله.خواهی نخواهی درختم.با گذشته ای خاک و آینده ای خاکستر.
////////////////
این بود انشای پاییزی من که بصورت زنده نگاشته شد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:22  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
دنگ دنگ صداي يك ساعت...يك شب آزگار در باران
عاقبت مثل آتشي - افتاد سكه ام از عيار- در باران
آسمان بوي "باز باران" بود، كودكي بيست ساله در چشمت
تو پر از شهوت دو بركه و من خواب خیس انار در باران
اي در افسانه هات سر درگم من خدا زاده اي فراموشم
باختم تا ته شكفتن را در قمار بهار در باران
با چراغ شكسته اي در باد سوي خورشيد مي رود ذهنم
مي خورد انتظار روحم را مي خورد انتظار در باران...
...پله ها را يكي پس از ديگر مي گذارم درون رويايم
دست دست غريبه ها تا من ... رقص با روزگار در باران
من سوارم پياده ام گيجم...روبروي تو...دور...تا وقتی
که گره مي خورد به پاهايت ريلهاي قطار در باران
زنگ ساعت...غروب يكشنبه...توي يك خانه ي پر از شن و مه
عاقبت اتفاق مي افتد يك شب آزگار در باران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:48  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
صدا صداي سكوت است در هياهوها
خيال گنگ خيابان صداي جاروها
سكوت و خش خش جارو زمين شطرنجي
سپور...عرض خيابان... لباس نارنجي
نما...نماي قدمها ... نما قيافه ي من
تو دير كرده اي و خنده ي كلافه ي من
شب نبودن تو صحنه ي نمايش و من
تمام طول خيابان دريغ و خواهش و من
نمي رسي كه ببخشد دلم غرور تو را
هميشه مي گذرم از خودم عبور تو را
***
نما نماي نمايش نماي يك كوچه
دو سايه در هوس انتهاي يك كوچه
دو رهگذر و چراغ شكسته... يك گلدان
رسيده اند به بن بست... توي يك زندان
هزار پنجره بسته دهان ديوارش
نمي رسد به حضوري گمان ديوارش
صداي سوت و كوچه...و خنده اي پر زد
از آن طرف كه رسيدي پرنده اي پر زد
كه من فقط...به تو ... اصلن نمي رسي كه تو را...
در اين زمانه كه دنيا "نمي رسي"شده است
دو سايه درته كوچه مثلثي شده است
نماي بسته ی بالا و نور پشت سرت
و كوچه هاي شب بي عبور پشت سرت
كشيده خط نگاهت كجاي اين ديوار
هميشه سر به هوايي از اين نما انگار
چراغ در رژه ي پر جنون باران ها
دميده روح خودش را درون باران ها
هجوم ارتش بارانيان به صورت تو
طلوع كرده در اينجا جهان به صورت تو
نماي باز و كوچه ...فضاي مه از دور
سكوت...صحنه ي تاريك...حلقه اي از نور
ميان صحنه ي باران زده چه تنهايي
شب و تو و هيجان...شب...تو...كوچه... تنهايي
طلوع پشت نگاهت غروب خواهد شد
اگر به رقص بيايي چه خوب خواهد شد
نما نماي نمايش....نماي چرخيدن
زمين نشسته ببيند...بجاي چرخيدن
بچرخ در هيجانت بچرخ زندان را
بچرخ تا كه بپيچي به چرخ زندان را
دو دايره و دو صورت الهه ي زهره
دو دايره دو النگو و هاله ي زهره...
بچرخ تا كه جهان را بجوش اندازد
دو تار مو به جهاني خروش اندازد
شكار مي شود اين لحظه هاي پي در پي
تو چرخ مي زني و هوي و هاي پي در پي
دوباره چرخ بزن چرخ بي هدف در باد
صداي گنگ زمينه...صداي دف در باد
هها ددف هههوها ددف ددف هوها
هنوز طول خيابان...صداي جاروها
سكوت و خش خش جارو...خيال پشت خيال
دو چتر توي خيابان، دو چتر آنسوها...
نما نماي نمايش و شهر توي غبار
نماي بسته ي مردي كنار سكوها...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:32  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
بعد از اين همه وقت حالا هم چيزي براي عرضه ندارم به جز اينكه:
دكتر مجيد پويان بالاخره وبنويس شد
سايت انجمن ادبي جيحون كم كم راه اندازي مي شود
این وبلاگ قرار نبود دغدغه ی ادبی داشته باشد...ندارد هم!!!
خجالت زده ی تمام دوستانی که لطف داشتند و فرصت بازدید دست نداد
پروانه ای از شعر و شعور افتاده
یک مرد که در بند غرور افتاده
تو نیمه ی سالم حیات عشقی
من نیمه ی دیگرم که دور افتاده...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:20  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
