تبليغاتX
شبهای روشن
سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383

بالاخره بعد از مدتی امروز و فرداکردن رفتم شیراز.بد نبود خوب هم نه.جشنوارش جالب بود.دفعه ی اولم بود مثل عقده ای ها ۶ ساعت تو سینما می نشستم.شاید هم به خاطر این بود که تقریبا همه ی جشنواره رو از دست داده بودم.

بچه ها من رو محبت مال کردن.

برف سبک و نرم شیراز حالم رو عوض کرد.نارنجها همونجایی بودن که من میخواستم.حافظ هنوز هم به همه حال می داد.من دیدمش که چشم انداخته بود توی چشمم و شعراشو که میخوندم ازم غلط املایی میگرفت.حاصل این سفر یک عدد سفرنامه ی 40 صفحه ایست که در راه برگشت و در اتوبوس از خودم در کردم.از نکات جالب این سیاه خط این است که اگر کسی آنرا بخواند طرز فکر مرا میفهمد.و هر کسی که طرز فکر مرا بفهمد میفهمد که من کلی دیوانه هستم.

"دیوانگی عالم خوبیه.حال میده.اما تصور یک دیوانه ی احساساتی(در رده بندی جهانی جزو زنجیری ها آورده میشود) مغرور(ایضا قبلی) و تا حدود زیادی دیوانه(این نوع دیوانه فرزانه دیوانگان محسوب میشود و فقط بین دیوانگان طرفدارانی دارد)برای مجموع متعقلین دشوار مینماید . اما بدانید و آگاه باشید که موجودی  در یکی از دورترین نقاط دنیا(نسبت به منهتن) یافت شده که تمام خصوصیات بالا را به طور کامل دارا میباشد.موجودی شبیه آدمیزاد(نه خیلی) که خیلی شبیه آدمیزادا رفتار میکنه.اما جمیع جهانیان بر این باورند که اوشان حال مناسبی برای زندگی ندارد.شاید بهتر میبود که می فوتیدند(فوت می کردند)."

این مطلب جدی بود(مگه ما گفتیم شوخیه).6 اتفاق نه چندان مهم به گونه ای حال من رو عوض کرد که خوابم هم وسیله ای شده برای وقت گذرانی.170 صفحه کتاب خوندم بدون اینکه بدونم دارم میخونم یا مطلبی از اون رو درک کنم.این خانه حالا دیگه سیاه است.سیاه سیاه سیاه...

------------------------------------

ما صدایمان در نمیاید.سرما فرمودیم.مثل اسبی خس و خس مینماییم.کلاس ملاس هم که گرد است.

دیروز ولنتاین بود.اینو حتی پسر خاله ی سپاهی و تا حد زیادی پس رفته ی من هم میدونست.یادم اومد که کسی رو ندارم تا بهش هدیه بدم.چراغهای رابطه خیلی تاریکند....کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:9  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه نوزدهم بهمن 1383

  زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

 و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید:

" صبح بخیر"

                             فروغ

-------------------------------------------------------------------

 

زندگی مثل. continue fifa 2005 هست.تا وقتی رو دنده ی بردی هی رو می زنی. حالا اگر ببازی همش می خوای از بازی خارج بشی.راستی چه جوری میشه از زندگی خارج شد.

زندگی مثل ترانه های یغما گلرویی هست.هیچوقت نمیفهمی خط بعدی ترانه در مورد چی میخواد صحبت کنه.

زندگی مثل رنجر پارک ارم میمونه.وقتی پایینی با اینکه همه چی داری به حال اون بالاییا غبطه می خوری.کلی پول میدی برسی بالا تازه میبینی هر چی تو جیبت بوده ریخته پایین.

زندگی ها مثل فیلمهای مسعود کیمیاییه. اول همشون یه جور شروع میشه و آخرش یه جور تموم میشه.اما وسطش هیچ ربطی به هم نداره.

زندگی مثل خوندن کتابای عزیز نسین هست . اولش که شروع می کنی خیلی برات جذابه.اما آخرش میگی حیف از اینهمه وقت که براش گذاشتم.

زندگی مثل دوست دختر پر افاده هست.میخوای ببوسیش قهر میکنه. نخوای ببوسیش قهر میکنه.بگی دوسش داری قهر میکنه.نگی دوسش داری قهر میکنه...

 زندگی مثل کامپیوتره . یه ساعت داری روش مطلب در مورد زندگی تایپ میکنی.یهو هنگ میکنه و تو میمونی توخماری...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:27  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383
سارا گناه کرد نیامد سر قرار

ما را تباه کرد نیامد سر قرار

سارا و من دو نیمه ی یک سیب بوده ایم

او اشتباه کرد نیامد سر قرار

دیروز رفته بودم زورخونه.یادم اومد که چند ساله از یک زورخونه نشین مطلق به یک کافی شاپ نشین مطلق تبدیل شدم...تنها جاییه تو این دنیا که هنوز بزرگتر کوچیکتر سرش میشه(من الان تو جوم)..اگه یه ضبط صوت همراهم بود همونجا اندازه ی یک کتاب در مورد زورخانه حرف بزنم.

امروز من تولد شدم(احتمالا منظورم از تولد همون متولده) . یعنی سالروز تولدمه.فکر میکنم تو این ۲۱ سالی که از خدا عمر گرفتم چیکار کردم.چیکار نکردم.میبینم همه ی کارهایی که من براش خلق شده بودم هنوز مونده.خدا از سر تقصیراتم بگذره...                      

خیلی دوش داشتم روز تولدم شیراز بودم و زیر درخت ترنج و نارنج همزاد می گفتم:" یا نور و یا نارنج . یا نور و یا ترنج".

آنشب که دستهای همیشه به من نفس می داد

گل جای غنچه های بنفش عاشقانه خس می داد

با دست خالی آمده بودم هنوز هم خالیست

مادر به جای هرچه ندارم تغاث پس می داد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:59  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه دوازدهم بهمن 1383

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:26  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه نهم بهمن 1383

ای عاشقاتن عهد کهن

نفرینتان به جان من

او را رها کنید

نفرین اگر به دامن او گیرد

ترسم خدا نکرده بمیرد

از ما دو تن به یکی اکتفا کنید

او را رها کنید

                             حمید مصدق

 

تقویم تاریخ:امروز سالگرد تولد فریدون فروغیه.

به خاطر همین تصمیم دارم تا شب فروغی گوش بدم.

 -------------------------------------------------------------

ساختن کافی است.پرداختن کافی است.دل مرده ها را همین یک کفن کفایت میکند.کافی است آنهمه تو را تو را...

من دیگر به عهدی، تو را وفادار نمی مانم.

کاش امشب سردتر از آن بود که گرمای تو را حس کنم."ای کاش میدانستم اگر تنها آمدم و در آخر راه تنها میروم به تنها احتیاج دارم...پس کلمه را آنچنان ندانسته آموختم که به جای تنها، تنها ماندم". لحظه ها سخت پریشانند . من هم. عقربه ها به هم میپیچند.شاید به زودی شاهد تولد لحظه ای دیگر باشیم.شانه میماند و من صدایم د ر نمیاید.من که سالها منتظر چنین شانه ای برای هق هق بودم حالا صدایم در نمیاید.شانه ی رهگذر خیلی آشناست. نشناخته میرود. صبر کن.شاید من به تو عاشق باشم....

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:17  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه هشتم بهمن 1383

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:4  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه ششم بهمن 1383
شاید به یه جای خلوت احتیاج داشتم.شاید به یه صفحه سفید برای سیاه کردن نیاز داشتم.شاید تکرار چرندواره های نیمه جاندارم برای موجودات زنده و مرده ی اطرافم بیهوده بود.چون تقریبا هیچکس ازش چیزی نمی فهمید مگر اینکه دیوانه بود.....شاید اونقدر خسته بودم که راه رفتن میون کلمات رسمی کسل کننده تر از قبل شده بود.شاید روزگار جوری شده بود که حوصله ی خودم رو هم نداشتم.شاید شاید شاید......

خودم هم نمیدونم چرا اومدم اینجا.از شولوغ بازار پرشین بلاگ توی جای به این دنجی اومدن...

بالاخره من اینجام.........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:38  توسط مسعود زارع مهرجردي  |