تبليغاتX
شبهای روشن
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384
هر چند ز کار خود خبردار نیم

بیهوده تماشاگر گلزار نیم

بر حاشیه کتاب چون نقطه شک

بیکار نیم اگر چه در کار نیم...

....................................................

تیم ما رفت لیگ برتر و ما کلی در حالت خر کیف به سر میبریم.حالا که اون همه ورزشگاه رفتنا و فحش دادنای ما نتیجه داده حال میکنیم.

..................................................

دیدین امروز شخصی ننوشتم.تازه موزیک رو هم عوض کردم که رسما خوش بگذره.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:29  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384
من منتظرت نشسته بودم تا تو

برگردی و بشکنی طلسمم را تو

دیر آمدی و طلسم عمرم نشکست

تقصیر کدام است خدا من یا تو؟

.......................................

دلیلت درسته اما نه کاملا...میدیدم همه به دید ترحم بهم نگاه میکنن هی آه از نهادشون در میره اما نمیفهمیدم چرا؟نگو کار تو بوده... چرا نمیای . مسخرتیم؟

......................................

و اینک زمان از نو...اصولا خودم آپگریت میشم...اینم یه جورشه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:40  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384
ما پای ز هر در که کشیدیم کشیدیم

امید ز هرکس که بریدیم بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

                وحشی بافقی

....................................

اینجا همه جا هست

سبو هست

صدا هست

یک دست دعا هست

خدا نیست....خدا نیست...

.................................

همینجوری از درد به خودم میپیچم...از همون دردهای غیر مردن...ولی بازم دارم میخندم....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:4  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384
شاید اگر ۲ ساعت پیش آپدیت می کردم حتما مینوشتم:این خرابه تا ابد تعطیل.

اما حالا که فکر میکنم(اینم از اون حرفاس)میبینم حالا که به هیچ جایی امید ندارم بهتره همین سوراخ موش رو برای خودم نگه دارم.فعلا چیزی که تعطیله عقله و معرفت.

يک عمر فقط کهنه و نو شد دل من

 در بين زباله ها ولو شد دل من

له گشت به زير پای اين رهگذران

در شهر شما پياده رو شد دل من

جلیل صفر بیگی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:26  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه هفدهم اردیبهشت 1384
به شهر بي در و پيكر تهران خوش آمديد.

كلا تهران شهر خوبيه به شرطي كه:

گوشاتو ببندي تا فحشاي چارواداريي كه مردمش هر روز علني نثار هم ميكنن نشنوي

چشاتو باز كني تا بتوني دختراشو خوب ديد بزني

يه هليكوپتر داشته باشي تا اعصابت توي ترافيك پودر نشه

يه نمايشگاه كتاب باشه و تو و تو بموني و يه نمايشگاه كتاب

پس از بندهاي يك تا سه نتيجه ميگيريم تهران شهر بيخوديه...همين شهر بي در و پيكر خودمون هم فحش داره هليكوپتر هم نميخواد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:39  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384
من و تو شاعریم اما سه نقطه

تو با یک نقطه چین من با سه نقطه

برایت شعر گفتم مزد من کو؟

یکی لب یا دو بوسه یا...

.............................................

نازعلی سلام.امروز چند روزی است که از تو بی خبرم و هیچگونه صدایی از خودت در نمی کنی.نازعلی چندتا غزل قشنگ برات گفتم نبودی برات بخونم ریختمش دور.نازعلی هیشکی تو این شهر حرف منو نمیفهمه.اما تو میفهمی.دیوونگی پایه میخواد.کجایی...

..............................................

برای نازلی:

الو... سلام!  چطور است حالتان بانو؟!

غزل فداي دو چشم غزالتان، بانو!

دلم عجيب براي نگاهتان تنگ است

نمي رود ز خيالم خيالتان بانو

كنار حوض، لب تخت زير سايه ي  ماه

نگاهِ مستِ تماشاي خالتان بانو

شميم روشن شب بو  نشسته در دل شب

كجاست جاري دست زلالتان بانو

دوباره دل به هوايت تفألي زده است

و باز وعده ي  فرداست فالتان بانو

اگر چه وعده خوبان يكي وفا نكند

دلم خوش است به قول محالتان بانو

دوباره ياد تو و بغض و اشك و ديگر هيچ

همين بس است براي سؤالتان بانو

        حسن روغنی

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:38  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384
پیوسته دم از نفاق با هم بزنند

یا حرفی از این سیاق با هم بزنند

یکبار نشد عقربه های ساعت

یک دور به اتفاق با هم بزنند

.........................................

مسعود مورد نظر در دسترس نمیباشد.لطفا شماره گیری نفرمایید...نمیدونستم این همه مهمم.فعلا که خودم هم نمیدونم کجام.از یابنده تقاضا میشود جهت دریافت مژدگانی با ما تماس بگیرد.

........................................

 

از کارای سیاسی متنفرم اما بعضی وقتا آدما مجبور میشن خلاف میلشون عمل کنن.پس برو بریم انتخابات.

..........................................

مینو آپدیت کرده.

.........................................

نمیدونم این اردیبهشت چی به سر برو بچ آورده که همه زدن گاراژ.یکی میگه دارم میمیرم آپدیت نمیکنم.یکی میگه قهرم.یکی میگه حسش نیست.احتمالا همون کاری که بر سر من آورده.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:16  توسط مسعود زارع مهرجردي  |