تبليغاتX
شبهای روشن
جمعه سی و یکم تیر 1384

یادش به خیر زندگی خوبی داشتم...سرم به کار خودم بود.غصه ی بزرگم پول بیلیاردم بود.خلاف سنگینم چایی بود.عشق فرهاد دو آتیشه.نواراشو با هیچی تاخت نمی زدم.چموش بودم.واقعا چموش.هیچ کدام از مدرسه هام از دست من امان نبودند.مرکز پخش ترقه بی خطر.اول و آخر تعطیلی کلاس در یک دقیقه(تضمینی).نمایندگی پرفروش جذب جوانان به پیاده رویهای بی مقصد و طولانی.صاحب سبک در بلعیدن قوری قهوه ترک در آن واحد. خدای ترور شخصیت افراد پر رو...

یک روز یک دست که نفهمیدم دست بود یا نه، یه بمب که نفهمیدم بمب بود یا نه،انداخت توی زندگیم.یادم رفت دوستم کیه دشمنم کیه.دست هرکسی که از در میامد میگرفتم شاید...

نه... این دونه های پازل پراکنده تر از اونی شده که بشه جمعش کنی.رفتم پیش یک دکتر که نفهمیدم دکتر بود یا نه.گفتم دردمو که نفهمیدم درد بود یا نه. بمب رو گذاشتم جلوش.

گفت:تو بزرگ شدی...

.............................................

آهنگ رو عوض کردم.به آنکس که چشمهایش در آفتاب عسلی روشن است و در سایه قهوه ای!!!

............................................

اینجا هوا داغه.ما داریم میمیریم.قبلنا وقتی هوا داغ میشد میرفتیم ده یی جایی.حالا همش توی دهکده ی جهانی هستیم.نه آب داره نه هوا!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:41  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه بیست و چهارم تیر 1384
 

این آقاهه بدجوری مثل منه...

شاید بهتر باشد اینجوری شروع کنم:از وقتی که کم و بیش خودم را شناختم هیچوقت از آدمهای عاقل و منطقی خوشم نیامده است.خودم هم هروقت خواستم عاقل و منطقی باشم بعد از چند ساعت حالم از خودم به هم خورده است.عقل و منطق مال آدمهای حساب گر است.من همیشه از حساب و هندسه تجدید میشدم.شاید به این خاطر  به این نتیجه رسیدم که زندگی ارزش حساب و کتاب را ندارد.

در واقع سه دسته از آدمها منرا جذب می کرده اند:بچه ها  شاعرها و دیوانه ها.دلیلش شاید این باشد که فکر می کنم هر بچه ای چیزی از شاعرها در خود دارد و هر شاعری چیزی از دیوانگان.

           از کتاب مونولوگ پاره پاره ی شاعر شما از اکبر سردوزامی

....................................

پ ن : البته خوندن این کتاب اصلا توصیه نمیشه...بعدش نگی نگفتی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384

جک لندن هم مست بود!

 

  

دوباره آوای وحش *

به گوش می­رسید از لای دندان های سپید.*

با ورودمان،

می­کده پر شد از حضور ما.

 

( ـ خوش اومدین،

     بفرماین  هر جا که دوس دارین بشینین! 

     چه میل دارین؟

 

    ـ یک گیلاس شیراز!)

 

( راستی، هرگز آیا جک لندن

شیراز نوشیده بود ؟ )

 

سرخ،

هم­چون نگینی از یاقوت، سرخ

سرخ،

هم­چون چشمان من،

مست که می شوم

و تازه،

چونان لبان تو

وقتی گه گفتی: نوش

                        آن شب.

 

( جک، حالا دیگه نوبت توهه تا یه چیزی بگی)

 

ـ نوش

 

راستی،

شمال چگونه بود؟

هرگز آیا با ماهِ در شراب شناور

سخن گفته­یی؟

 

نگاه کن!

ماه در شرابِ من شناور است!

 

کجا

می تواند

بیارآمد این سر؟

 

(ترو خدا به این وحشیا بگو خفه شن

می خوام گوش بدم به ستاره ها)

 

ـ نوش!

 

پیاده رو خیس و جک لندن مست بود.

 .

 .

 .

بهار نبود

اما نفس ِ بهاری بود

و جک لندن هم

مست بود.

 

                          صمصام کشفی

.............

*:آوای وحش و سپید دندان کتابهای جک لندن هستند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:27  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه بیست و یکم تیر 1384
با عشق

زمان

از یاد میرود

 با زمان

عشق....

........................................

چقدر زمان زود تاثیر میکنه...

منظورم اینه که...

اینه که...

که...

بعضی وقتها چقدر زود دیر میشود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:15  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

یکشنبه نوزدهم تیر 1384
یادم باشد

  دشمن

    همان دوست است

         به اقتضای زمان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:3  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه هفدهم تیر 1384

چند روزیه که بد جوری تو فکر مادربزرگم افتادم.

فکر میکنم.میبینم چقدر اوضاع عوض شده از وقتی رفته.فردای روزی که رفت همه ی همه خوابش رو دیده بودن غیر از من.همه خوابهاشون رو تعریف میکردند غیر از من.همون شب آمد تو خوابم  و گفت : اگر به من بوده که من دیشب به خواب کسی نرفتم…

 

حالا مادر بزرگ رو میون اون همه سنگ قبر جار میزنم شاید…حیف شد مادربزرگ…روز رفتنش مصادف شد با آخرین باری که همه ی بچه هاش نوه هاش و نتیجه هاش دور هم جمع شدند.

 

چند روزیه که مطلع این شعر ولم نمیکنه…

 

مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شديم


در قحط سال عاطفه هامان تلف شديم


مادر سلام ! طفل تو ديگر بزرگ شد


اما دريغ کودک ناز تو گرگ شد


مادر ! اسير وحشت جادو شديم ما


چشمی گزيد و يکسره بد خو شديم ما…

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:37  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

چهارشنبه پانزدهم تیر 1384

 این دل كه شهید دوستت دارم توست


 تنها به امید دوستت دارم توست


 باران كه به روی شعر من می بارد


 اجرای جدید دوستت دارم توست

..........................

آهنگ وبلاگ رو عوض کردم...

امتحانات تموم شده...کلی کتاب مونده رو دستم...فکر کنم اگر همینجوری که درس می خوندم کتاب بخونم پنجاه سال طول میکشه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه یازدهم تیر 1384

 سیاهی

  ستایش و تعظیم می طلبد

  هنگامی که

  سفیدی دندان کوسه

  یعنی...مرگ...

                

                 عمید صادقی نسب

............................................

برای درس خوندن وقت هست...حس نیست...این به اون در

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:30  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

دوشنبه ششم تیر 1384

این ها نتیجه تقدیر من نبود

آغاز با تو بود, تقصیر من نبود

فکر نکن دلم برایت تنگ نمیشود

فکر نکن نمی شود ببینمت, یعنی نمی خواهم ببینمت

ببین...

 نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد

می سپارمت به بارانی که عصر خنک آن پنجشنبه بارید

و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشنایی

می سپارمت به آن دو ستاره که دیگر مال ما نیست...

 به تمام زیباها...

                                                                        برو زیبا...

                                          سرنوشت را نمی شود از سر نوشت...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:34  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه چهارم تیر 1384

 بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم

 

 اُه...

 

 این چیه؟؟!!!...

 

 نچ....

 

 ولش کن...

 

 دور سرت بگردم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:6  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

پنجشنبه دوم تیر 1384

 به هاشمی رای بدهم...

 

 به احمدی رای ندهم...

 

 به هاشمی رای بدهم تا دخترکان شهر آزادی اجتماعی را حس کنند...

 

 به احمدی رای ندهم تا دست بسیج و سپاه بر من درازتر از این نشود...

 

 به هاشمی رای دهم تا با دخترکان شهرم خوردن قهوه های تلخ را باز تجربه کنم...

 

 به احمدی رای ندهم تا  پیاده روهای شهر زنانه مردانه نشود...

 

 به هاشمی رای بدهم تا وقتی با کراوات در شهر راه می روم غریب ننماید...

 

 به احمدی رای ندهم تا حریم خصوصی معنای دیروزیش را از دست ندهد...

 تا ریش به جز چند تار مو معنای دیگری نیابد...فرهنگسراهای شهر جان دوباره بگیرد...

 

 به هاشمی رای بدهم ...

 

 به احمدی رای ندهم...

.

.

.

 

به هاشمی رای بدهم  جواب بی موالاتی تمامی مدیران ابقا شده ی شهرم را چه کسی خواهد داد؟

 

به احمدی رای ندهم...

 

به هاشمی رای بدهم آنوقت جواب  یک و نیم میلیون کشته پس از 61 چه می شود؟

 

به احمدی رای ندهم...

 

به هاشمی رای بدهم جواب آیندگانم را به خاطر عقبگرد بزرگ چه کسی خواهد داد؟

 

به احمدی رای ندهم...

 

به هاشمی...

 

اگر احتمال یک درصد اشتباه در مورد احمدی را نادیده بگیرم (خودش گناه بزرگی است) نمی شود بار چنین اشتباهی را به خاطر آزادی اجتماعی موعود به دوش کشید...

 

                                                    رای نمی دهم

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:37  توسط مسعود زارع مهرجردي  |