تبليغاتX
شبهای روشن
جمعه بیست و هفتم آبان 1384

دوست دارم یک دوربین بردارم و بروم جاییکه یا پنجاه هزار نفر باشد یا هیچکس.دراز بکشم کنار زمین فوتبال یا رودخانه.از بازیکنها عکس بگیرم یا از درختها.هی عکس بگیرم.هی عکس بگیرم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.

 

دوست دارم یک جاشو باشم.بروم روی عرشه.ماهیها را بشناسم.بوی تلخ پولک دماغم را نوازش کند!.شب که می شود ناخدا داد بزند"بریم کیلکا بگیریم" تا صبح برگردیم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین لحظه خواهد بود.

 

 دوست دارم یک درام داشته باشم.از همینها که وقتی آهنگ گوش می دهم ادایش را در میاورم.هی از پشت پیانو! بلند شوم و درام بزنم و دوباره برگردم پشت پیانو.پیانو را که می زنم خمار باشم  و درام را که می زنم مست. حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.

 

دوست دارم چشمم را عمل کنم.چشمی داشته باشم که به جای دیدن دماغها و دهانها دلها را...اه کلیشه شد.غیر کلیشه اش این میشود که  بتوانم نظر بعضیها را...ولش کن.

 

دوست دارم شعر تری بگویم.شعری که وقتی میشنوند آنقدر بگیردشان که یادشان برود بگویند احسنت.یادشان برود بگویند" فاعلاتن فاعلاتن فاعلات".یا نه اصلا شعری باشد که به هر زبانی که ترجمه اش کنند باز هم وزن داشته باشد.قافیه هم.حتما همین بهترین لحظه  زندگیم خواهد بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:8  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

چهارشنبه هجدهم آبان 1384

چراغ های رابطه تقریبا خاموشند.یعنی کورسو. شاید هم کمتر.این"کم" هم به خاطر خرده یاد و هوشی است که هیچکس را فراموش نمیکند.اما وجود ، معنای بزرگی است.یعنی اینکه کسی را موجود بدانی و به خاطر وجودش همیشه باشد.من که دست به تکلمم مدتهاست خوب نیست به گوش دادن هم عادتی ندارم فقط احساس میکنم.فقط احساس.این احساس ربطی به عشق ندارد.اما به شعر...نه به شعر هم ربطی ندارد.به مینا دختر همسایه هم ربطی ندارد: 

 

ما شب ها در پشه بند می خوابیدیم تا مینا دختر همسایه را پیش ازخواب سیر تماشا کنیم و بعد کاسه ی آب یخ را سر بکشیم یک پهلو بخوابیم تا موهای بلند و پر پشت مینا را که از کنار تختش آویزان می شد ببینیم...

بابا که می دانست که زیر کاسه یخ ما نیم کاسه ای هست هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود وبی جهت حاضر غائب می کرد....

   شهیار قنبری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:16  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

جمعه سیزدهم آبان 1384

در باده های ما می بی غش نمانده است

در مجمر شکسته که آتش نمانده است

ساقی شکست ، فاصله وقف بهانه شد

دستی برای جام بلاکش نمانده است

یک سنگ بروی تن دریا کشیده ایم

مادربزرگ هم سر حرفش نمانده است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:15  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

چهارشنبه یازدهم آبان 1384

 

بگذار که پیش و پس بشود روز عید فطر

من با هلال موی تو افطار میکنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه هفتم آبان 1384

این قلب تپنده را به خاطر بسپار

این حس کشنده را به خاطر بسپار

کم غصه بخور پرنده هم می میرد

پرواز پرنده را به خاطر بسپار

هوشنگ دیناروند

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:18  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

سه شنبه سوم آبان 1384
گاهى چنان بدم كه مبادا ببينيم
حتى اگر به ديده رؤيا ببينيم
من صورتم كه به شعرم شبيه نيست
بر اين گمان مباش كه زيبا ببينيم
شاعر شنيدنى ست ولى ميل توست
آماده اى كه بشنوى ام يا ببينيم
اين واژه ها صراحت تنهايى من اند
با اين همه مخواه كه تنها ببينيم
مبهوت مى شوى اگر از روزن ات شبى
بى خويش در سماع غزل ها ببينيم
يك قطره ام و گاه چنان موج مى زنم
در خود كه ناگزيرى دريا ببينيم
شب هاى شعر خوانى من بى فروغ نيست
اما تو با چراغ بيا تا ببينيم
                                          بهمنی

....................................................

ما کماکان کر هستیم.رسما ۵۰ درصد حرفا رو نمیشنویم.اون ۵۰ درصد بقیه رو هم بی خیال میشیم.

فکر کنم بهتره برم تو فکر تیپ جدید...سمعک پیرمردی...عینک ته استکانی با نخ گردن...پالتو چرمی پاره...

....................................................

امروز تولد چش خوشکل بید.ما از خودمون تبریک در وکنیم.

ای قشنگ.ای باقلوا.ای فندک.ای پیراشکی...تولدت مبارک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:48  توسط مسعود زارع مهرجردي  |