تبليغاتX
شبهای روشن
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره

برس به اول اين راه پر هراس دوباره

 

" ببند چشاتو پسر جون براي پونصدمين بار

دوباره بازي از اول دو تك دو آس دوباره"

 

غروب اول آبان دو از زمانه بريده

دو صندلي؛ و من و تو دو ناشناس دوباره

 

و من كيم؟ تن مردي كه مي رود كه نباشد

شبيه خانه به دوشان آس و پاس دوباره

 

همان غروب همان جا  همان ستاره ي قطبي

همان نگاه همان صورت و لباس دوباره

 

و گل و دست كه دارد ستاره مي شود اينجا

و عشق هاي قديمي در اقتباس دوباره

 

"آقا همينجا نيگر دار منو نذار كه جلوتر...

برم نذار كه مي ترسم  نشم خلاص دوباره"

 

و باز حرف بريدن - تماس سنگ و بركه

و ماه درهم و برهم در انعكاس دوباره-

 

كه بازي نرسيدن شروع مي شود اينجا

و مي رسم به ته خط براين اساس دوباره

 

"چي شد؟دوباره بريدي؟" دوباره بازي از اول

بزن بريز رها كن رها دو تاس دوباره

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:11  توسط مسعود زارع مهرجردي  | 

شنبه بیست و یکم مهر 1386
 

چشم باز مي كني؛مي بيني تمام هستي ات تنها يك كد مسخره در چشمان كاغذ سفيد مسخره تر است كه داد مي زند "هااااااااايييييييييييييي فلاني از اين به بعد تو سرباز مابين الاسطورتين هستي" .نه دستت به تخت جمشيد مي رسد نه به حافظ.جايي بين مرودشت و شيراز.....زندگي شايد همين باشد.

////////////////////////

يك ماه با ۲۵ فيلم.اين حتما ركورد است.فيلم هاي درجه دوي ايراني تا فيلمهاي كلاسيك فرنگي.از كافه ستاره تا ربه كا

/////////////////////////

اتاق تاريكم را دوست دارم.از اينكه لم بدهم و تا دلم مي خواهد فكر كنم.فقط چراغ كوچك بالاسر جغدم را دوست دارم.جغد جامانده از رابطه اي كه چراغ بالاسرش دارد خاموش مي شود.اين اتاق روزهاي سردي را بدون من تجربه خواهد كرد.با ميز ميانش كه هرچه نقشه داشتم پشت همين ميز کشيدم و هر چه نداشتم را پشت سرم گرفتند.(پلي نيست.پشتي ها خراب شدند و روبروييها را سستي سخت فراگرفته)پرده هاي بنفش را در شب اتاقم  دوست دارم.چون شيشه هاي زشت رنگي را - كه هنوز هم زن همسايه ي پشتي از آن پيدا است - را مي پوشاند.او هم مثل من نگاه كنجكاوانه اش را از لاي پرده هاي زمخت بنفش به موهاي كم پشت سر به هوايم مي اندازد.نوار كاست هايم را دوست دارم.همينطور نوارهاي پدرم را كه حالا مال من است.هنوز هم دوست دارم بنزين بي زبان را به خاطرشان دود کنم. كتابخانه ام بدون من حوصله اش سرخواهد رفت.همان كتابخانه ي عزيز.(آخرش موفق شدم بین تفسیرهای ۴۰ - ۵۰ جلدی قرآن جایی هم برای کامو و هدايت باز کنم).باید آرام باشم.دوست داشتنی هایم را در تاریکی رها می کنم.همیشه همینجوری است.در تاریکی با اینکه نمی بینمشان اما دوستشان دارم.دوست دارم ميان همين اتاق، درخت بشوم. آنقدر ريشه دارم كه دختر مو وزوزي همسايه را تاب بدهم.و آنقدر شاخه هاي بلند دارم كه انگورهاي حياط همسايه ي پشتي - كه هنوز هم زنش از شيشه هاي رنگي پيدا است - را بدزدم.من درختم .بله.خواهی نخواهی درختم.با گذشته ای خاک و آینده ای خاکستر.

////////////////

این بود انشای پاییزی من که بصورت زنده نگاشته شد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:22  توسط مسعود زارع مهرجردي  |