تبليغاتX
شبهای روشن
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
اين روزهاحتي تبسم خشك و خالي را آن چنان روي هوا ميزنيم كه انگار قاربيلك هاي ۵ سالگيمان را دوباره به ما هديه مي كنند.ما كه خاله بازيهايمان را قبلا كرديم حالا بايد هي به هم زل بزنيم و چيزي نگوييم.

هي مي خواهيم چيزي را بدزديم از هم.اما فقط نگاهمان را توانستيم.اصلا كسي مي خواست ما را به بند بكشد؟

تو توانستي جزيره ي تنهايي را كه مشق شبهايش را از دست دريا نگاه مي كرد بدزدي.من نتوانستم رنگين كمان كوچكي حتي به بند كنم.

تو توانستي از هر هزار و يكشب يك قصه ي كوتاه به دلم بياندازي و من حتي يك تك بيت را هم تاب نياوردم.

تو پنجره اي را بستي كه خدا پشت شيشه دستهايش را ها مي كند.من دري را باز كردم كه يك قاصدك كوچك هم در بيابانش نيست.

اصلا بيا جايمان را عوض كنيم تو باش جزيره و من رنگين كمان.حالا خوب شد.تو من را هم مي بيني.هرچند دريا را بيشتر.من اما دريايي كه اين نزديكي ها لنگر انداخته باشد نديدم....

چه تخيل بي جايي

تو هميشه دريايي و من هميشه جزيره...من در تو تنهايم...من از تو تنهايم...من با تو تنهايم.......

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:19  توسط مسعود زارع مهرجردي  |