عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
هي مي خواهيم چيزي را بدزديم از هم.اما فقط نگاهمان را توانستيم.اصلا كسي مي خواست ما را به بند بكشد؟
تو توانستي جزيره ي تنهايي را كه مشق شبهايش را از دست دريا نگاه مي كرد بدزدي.من نتوانستم رنگين كمان كوچكي حتي به بند كنم.
تو توانستي از هر هزار و يكشب يك قصه ي كوتاه به دلم بياندازي و من حتي يك تك بيت را هم تاب نياوردم.
تو پنجره اي را بستي كه خدا پشت شيشه دستهايش را ها مي كند.من دري را باز كردم كه يك قاصدك كوچك هم در بيابانش نيست.
اصلا بيا جايمان را عوض كنيم تو باش جزيره و من رنگين كمان.حالا خوب شد.تو من را هم مي بيني.هرچند دريا را بيشتر.من اما دريايي كه اين نزديكي ها لنگر انداخته باشد نديدم....
چه تخيل بي جايي
تو هميشه دريايي و من هميشه جزيره...من در تو تنهايم...من از تو تنهايم...من با تو تنهايم.......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:19  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
