عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
اگر چه در میان شما تشنه سخن بودم
همان که حرف دلش را نگفت من بودم
بهمنی
.....................................
باورم نمیشه که همین 4 روز پیش با یک قاتل بالفطره صحبت میکردم.کسی که 24 ساعت بعدش یه نفر رو کشت.کلی الان احساس خشانت به ما دست داده . بی خود نیست به ما میگویند پلنگ . از بس که از زمین و زمان زهر چشم اخذ نموده ایم.اصلا به همین دلیل این نوع زهر کمیاب شده و قیمت آن به شدت بالا رفته . آی نفس کش.... ما را جو گرفته. یکی دیگه بیاد ما رو بگیره.
....................................
اعصابم به شدت به هم ریخته . زود رنج شدم ... از بس که رنجیدم و نرنجاندم، رنجاندم و نفهمیدم، فهمیدم و هیچ نگفتم، هیچ گفتم و خندیدم...و پایان زندگی باهمان ِ تنهایان همین است.
هم چو ما باهمان تنهایان.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
