تبليغاتX
شبهای روشن
یکشنبه نهم اسفند 1383

اگر چه در میان شما تشنه سخن بودم

 

همان که حرف دلش را نگفت من بودم

 

                                      بهمنی

.....................................

باورم نمیشه که همین 4 روز پیش با یک قاتل بالفطره صحبت میکردم.کسی که 24 ساعت بعدش یه نفر رو کشت.کلی الان احساس خشانت به ما دست داده . بی خود نیست به ما میگویند پلنگ . از بس که از زمین و زمان زهر چشم اخذ نموده ایم.اصلا به همین دلیل این نوع زهر کمیاب شده و قیمت آن به شدت بالا رفته . آی نفس کش.... ما را جو گرفته. یکی دیگه بیاد ما رو بگیره.

....................................

اعصابم به شدت به هم ریخته . زود رنج شدم ... از بس که رنجیدم و نرنجاندم، رنجاندم و نفهمیدم، فهمیدم و هیچ نگفتم، هیچ گفتم و خندیدم...و پایان زندگی باهمان ِ تنهایان همین است.

 

 کوه ها با هم اند و تنهایند

      هم چو ما باهمان تنهایان.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:16  توسط مسعود زارع مهرجردي  |