عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
من خیلی زود بزرگ شدم.من پتانسیل بزرگ شدن را ندارم:
به دستانت سوگند که فقط 7 سالم است.تکرار میکنم. 7 سال.من به هفت سالگیم چنان ایمان دارم که تو به حماقت من.شناسنامه که فقط کاغذ است.از همان نوع که تو عاشقانه ات را روی آن مینویسی.از همان نوع که من روز تولدت را روی تقویم سیاه کردم . از همان نوع که من سالهاست نقاشی هفت سالگیم را بر روی آن میکشم تا تو به من بخندی و بچه خطابم کنی.امروز در خانه ی ما باران صدفهای سیاه می آمد.من مرده بودم و کسی برایم شعر میخواند.صدایم میزد . و من خیالم راحت بود.از اینکه دیگر به صدا ، به دعا و به نگاه تو احتیاجی ندارم.تو مثل نامه ی عاشقانه ی دختر خاله ی کوچکم هستی ... آنقدر از عشق میگوید که عشق بالا می آورم.
*
یک روز در همین تکرار لحظه ها به جای چراغ سقف اتاقم ترانه ای برای طناب ساز خواهم کرد که بار سنگین مرا حلقه وار و فروتنانه از دوشم بردارد تا جهان به نداشتنم افتخار کند.
*
و من دلم برای کسی تنگ است که همیشه از زهوار در اتاقم سرک میکشید و حالا که مانند خودش تنها شده ام او هم سر نمیزند.
*
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:34  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
