تبليغاتX
شبهای روشن
چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383

من خیلی زود بزرگ شدم.من پتانسیل بزرگ شدن را ندارم:

به دستانت سوگند که فقط 7 سالم است.تکرار میکنم. 7 سال.من به هفت سالگیم چنان ایمان دارم که تو به حماقت من.شناسنامه که فقط کاغذ است.از همان نوع که تو عاشقانه ات را روی آن مینویسی.از همان نوع که من روز تولدت را روی تقویم سیاه کردم . از همان نوع که من سالهاست نقاشی هفت سالگیم را بر روی آن میکشم تا تو به من بخندی و بچه خطابم کنی.امروز در خانه ی ما باران صدفهای سیاه می آمد.من مرده بودم و کسی برایم شعر میخواند.صدایم میزد . و من خیالم راحت بود.از اینکه دیگر به صدا ، به دعا و به نگاه تو احتیاجی ندارم.تو مثل نامه ی عاشقانه ی دختر خاله ی کوچکم هستی ... آنقدر از عشق میگوید که عشق بالا می آورم.

*

 اه بازهم تلفن.(آن عفریته ی گوژ پشت) هروقت دلم میگیرد به سراغش میروم.جوابم را نمی دهد.حالا هم حتما دل او گرفته است.مقابله به مثل...جوابش نمیدهم.

*

یک روز در همین تکرار لحظه ها به جای چراغ سقف اتاقم ترانه ای برای طناب ساز خواهم کرد که بار سنگین مرا حلقه وار و فروتنانه از دوشم بردارد تا جهان به نداشتنم افتخار کند.

*

شب شده و من تنها میان کاغذهای ناخوانده و نانوشته گوشت نیمه مرده ای هستم که دو ساعت پیش به اینطرف را یادم نمیاید.چگالی خون خاطره افتاده و یک چشم شکاک به من نگاه میکند.مراقب کارهایم هستم تا از زهوار در که خدا سرک میکشد غافاگیر نشوم.خدا هم با دوربین مخفی بازیش ما را گیر آورده سکوت شکسته بسته ی ما را به نظارت خنده میکند.

*

و من دلم برای کسی تنگ است که همیشه از زهوار در اتاقم سرک میکشید و حالا که مانند خودش تنها شده ام او هم سر نمیزند.

*

و صدایی میاید از یک نی لبک مشکوک به صداقت که مرا به خودش میخواند و مرا بازی می کند.به جای اسب پر جنب و جوش صفحه ی شطرنجش که گاری بر پشت آزادانه جولان میدهم برای اینکه پری(کوچک غمگین) خوشش بیاید. در شهر سیاه و سفید، وزیر کنار کوچه نشسته و به بچه ها تیله ی 3 پر میفروشد.

 *

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:34  توسط مسعود زارع مهرجردي  |