تبليغاتX
شبهای روشن
چهارشنبه یازدهم مرداد 1385
 

امروز باز هم همه چيزم را از دست دادم انگار...

"من امروز خودم را كشتم"...

دنيا نيستي است هست نما...

كمي آن--يخچال دارد مي سوزد--طرف تر

احساس بدبخت--شدم انگار--ي مي كنم

هيچ چيز عوض--ي ديگه نمي تونم تحملت--نشده

بياييد كمي به كمك من داد بزن--تو سرش بي پدر و مادر و--يد سر اين زندگي

نه اصلا دا--را انارش را با سارا قسمت نكرده--د سر خودم بزنيد

هيچكس حتي يكبار--اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌--حرفي نمي زند

آي مردم يكي بيايد اينجا جواب بده-ي دولت به ذخيره ارزي--د به ما

بگذاريد فريادي بزنم...آي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:0  توسط مسعود زارع مهرجردي  |