عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
ودريا به تو غبطه مي خورد
كه كفشهايت را بدزدد
كه چشمهايت را...
كه دستهايت را...
و آب كفشهايت را برد
نه چشمهايت را
نه دستهايت را
""صداي پاي آب...""
و ميان دريا راه مي روي
يك پري دريايي كوزه بدست
كه پرواز مي كند
كه آواز مي خواند
و دریا مرگ تاريخي اش را در چشمهايش به نظاره
موج مي شود
و هيچكس صدايش را ندزديده
و هيچكس چشمش را...
و هيچكس دستش را...
مي شوي
آيينه ی دق آيينه ها
به بند كشيدنت را
ياوه سرايان دربار شيطان مي سرايند
و شرم غريب شاه جهان را
فقط دريا مي فهمد
فقط دريا...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:39  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
