بگذاريد غزلي بسرايم براي انسانهايي كه نسل پادشاهي را از انحناي دماغشان نمي شود دريافت و نمي شود حتي صورت زنانشان را به شاغول چشمان مردي تراز كرد
بگذاريد غزلي بسرايم از ازدحام چشمهاي پينه بسته اي كه روزها را چشم به بدست آسمان وا مي گذارند و شبها را در حسرت روزها
چله نشينان زنداني افسانه سازهاي حقيقي اند كه موسي را به عصايش مي فروشند و شرم را تا ابد بروي عيسي نگه مي دارند به مادرم بگوييد اين هفته هاي نخنديدن تمامي نخواهد داشت مگر بشود آسمان را به پرندگان كاغذي مزين كرد مگر بشود مرداب را با موج ...
بگذاريد غزلي بسرايم بگذاريد فرو نمانم در چشمه هاي ننوشيدن و مردن اين قافيه ها را به من بچسبانيد م...ف...عو...ل...فا...ع...لا...ت...م...فا...عيل...فا...عل... و اين وزنها را... اين واژه ها طعم چراغ زنبوري ميدهند انهدامشان تاريكيست روشن نما بقايشان نمايي است روشن وتاريك شفق هاي طولاني نان كم كاري سحر را مي خورند
بگذاريد غزلي بسرايم حالا كه
پيش درامد باد صبا در چارسوق چهچهه مي زند ويولون مرغ ياحق تار- شهناز ني - ناهيد( با ياد پلوتون) ضرب- همايون مايه دشتي كه بشود فرفره هايي از ستاره و علفش درست كرد شعر.... شعر.... بگذاريد غزلي بسرايم...