تبليغاتX
شبهای روشن
پنجشنبه یازدهم فروردین 1384

 

در سرم کلاغی است

 

       در دستم سنگی

          

                 از خودم می ترسم...

--------------------------------

 

من باز هم به خانه رسیدم.بعد از فتح خلیج همیشگی(احتمالا اسمش همین بود) حالا به فتح شهر همیشه لرزان کرمان نایل شدم(لازم به ذکر است که من با آقا محمد خان فرق دارم).تنها شهری است که شبهایش از روزهایش گرمتر است . همانا این گرما هیچ ارتباطی به گرمی مردمش ندارد هرچند که گذشتن از خونگرمی مردمانش بسی بی انصافی باشد.منقلهای روشن شما را به یاد شبهای روشن،همین وبلاگ بی در و پیکر خودمان می اندازد.خلاصه اینکه ما الان احساس خود مارکوپولو بینی داریم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مسعود زارع مهرجردي  |