عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
در سرم کلاغی است
در دستم سنگی
از خودم می ترسم...
--------------------------------
من باز هم به خانه رسیدم.بعد از فتح خلیج همیشگی(احتمالا اسمش همین بود) حالا به فتح شهر همیشه لرزان کرمان نایل شدم(لازم به ذکر است که من با آقا محمد خان فرق دارم).تنها شهری است که شبهایش از روزهایش گرمتر است . همانا این گرما هیچ ارتباطی به گرمی مردمش ندارد هرچند که گذشتن از خونگرمی مردمانش بسی بی انصافی باشد.منقلهای روشن شما را به یاد شبهای روشن،همین وبلاگ بی در و پیکر خودمان می اندازد.خلاصه اینکه ما الان احساس خود مارکوپولو بینی داریم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:45  توسط مسعود زارع مهرجردي
|