تبليغاتX
شبهای روشن
شنبه سیزدهم فروردین 1384

در حيرتم از اين همه تعجيل شما!

از اين همه صبر و طول و تفصيل شما!

ما خير نديده ايم از سال قديم

اين سال جديد نيز تحويل شما!

                                     جلیل صفربیگی

----------------------------------------

چشمان سبز روشن.قامت بلند.دختر کچل رد می شود...

مردی از آن گوشه به من نگاه می کند.دلم می لرزد که شاید شناخته باشد.مرد می رود  و من خیالم راحت می شود.

تبسم طولانی پسرک با دستهای گره خورده.نه ...آستینهای گره خورده.

پسر کوتاه قدی که از گوشواره هایش می فهمم دختر است.

نمیدانم روی زمین چه رسم میکند.یعنی می دانم اما سر در نمیاورم.

اینجا همه یکجور لباس می پوشند.

لباس پسرانه گشاد که آستینهای غیر معمول و بلندی دارد اما شلوارهایش کوتاهتر از معمول است.

روپوش سفید حکم آژیر قرمز دارد.همه فرار میکنند.

مرد از برابرم میگذرد و نگاه عجیبی به من مکند..دلم می لرزد...بازهم به خیر گذشت...

اکثر دخترکان این تیمارستان چشمهای روشنی دارند.مشخص است که به ما همانطور نگاه می کنند که ما به آنها.

تجربه ی عجیبی است.

مرد باز هم به من نگاه می کند.می دانم که به من کاری ندارد.روپوش سفید.آژیر خطر.سفید...قرمز...سفید...قرمز

اِ...ول کن آقا.مگه من باهات شوخی دارم.ول کن.اشتباه گرفتی.ولم کن...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:20  توسط مسعود زارع مهرجردي  |