عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
گفتن از دهانت بیهوده است
لبخندی عتیقه، بی رنگ، نامفهوم
اما گفتن از چشمانت رواست
کنده ای خاموش که تنها خاکستر می افشاند...
محمدرضا فشاهی
......................................................
قسمتی از مصاحبه چلچراغ با همسر فرهاد مهراد...
عشق كجای زندگی شما و فرهاد قرار داشت؟
من مثل همه آدمای دیگه فكر میكردم كه عشق رو میشناسم و عاشق هم شدم، ولی در واقع دوست داشتن رو فرهاد به من یاد داد. اوایل آشناییمون من فكر میكردم كه خیلی عاشق فرهادم از نظر خودم. خیلی. برای خودم دلیل میآوردم كه به خاطرش این كارو كردم یا اون كار رو كردم و ... بعد به فرهاد میگفتم چقدر منو دوست داری؟ میگفت اینقدر، قد یه سر انگشت. من خیلی حرص میخوردم. فكر میكردم من چقدر اونو دوست دارم و اون منو چقدر دوست داره. یكدفعه نشسته بودیم، داشتیم با هم حرف میزدیم. فرهاد به شوخی، سیگاری رو كه دستش بود به دست من نزدیك كرد، من پریدم اون طرف. وحشت كردم و خیلی عصبانی شدم. فرهاد یه لبخند بههم زد از همون لبخندهایی كه توی «عصر چهارشنبه ما» و توی «ساده دل بودم» میزنه؛ پوزخند. در واقع نیشخند. به من گفت تو كه این همه ادعا میكنی منو دوست داری تحمل حرارت سیگارمنو نداشتی، ولی من كه یه بند انگشت تو رو دوست دارم ... و سیگار رو روی دست خودش خاموش كرد و من دوست داشتن رو یاد گرفتم...
……………………………………….
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:15  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
