عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
این ها نتیجه تقدیر من نبود
آغاز با تو بود, تقصیر من نبود
فکر نکن دلم برایت تنگ نمیشود
فکر نکن نمی شود ببینمت, یعنی نمی خواهم ببینمت
ببین...
نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد
می سپارمت به بارانی که عصر خنک آن پنجشنبه بارید
و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشنایی
می سپارمت به آن دو ستاره که دیگر مال ما نیست...
به تمام زیباها...
برو زیبا...
سرنوشت را نمی شود از سر نوشت...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:34  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
