عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
چند روزیه که بد جوری تو فکر مادربزرگم افتادم.
فکر میکنم.میبینم چقدر اوضاع عوض شده از وقتی رفته.فردای روزی که رفت همه ی همه خوابش رو دیده بودن غیر از من.همه خوابهاشون رو تعریف میکردند غیر از من.همون شب آمد تو خوابم و گفت : اگر به من بوده که من دیشب به خواب کسی نرفتم…
حالا مادر بزرگ رو میون اون همه سنگ قبر جار میزنم شاید…حیف شد مادربزرگ…روز رفتنش مصادف شد با آخرین باری که همه ی بچه هاش نوه هاش و نتیجه هاش دور هم جمع شدند.
چند روزیه که مطلع این شعر ولم نمیکنه…
مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شديم
در قحط سال عاطفه هامان تلف شديم
مادر سلام ! طفل تو ديگر بزرگ شد
اما دريغ کودک ناز تو گرگ شد
مادر ! اسير وحشت جادو شديم ما
چشمی گزيد و يکسره بد خو شديم ما…
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:37  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
