عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
یادش به خیر زندگی خوبی داشتم...سرم به کار خودم بود.غصه ی بزرگم پول بیلیاردم بود.خلاف سنگینم چایی بود.عشق فرهاد دو آتیشه.نواراشو با هیچی تاخت نمی زدم.چموش بودم.واقعا چموش.هیچ کدام از مدرسه هام از دست من امان نبودند.مرکز پخش ترقه بی خطر.اول و آخر تعطیلی کلاس در یک دقیقه(تضمینی).نمایندگی پرفروش جذب جوانان به پیاده رویهای بی مقصد و طولانی.صاحب سبک در بلعیدن قوری قهوه ترک در آن واحد. خدای ترور شخصیت افراد پر رو...
یک روز یک دست که نفهمیدم دست بود یا نه، یه بمب که نفهمیدم بمب بود یا نه،انداخت توی زندگیم.یادم رفت دوستم کیه دشمنم کیه.دست هرکسی که از در میامد میگرفتم شاید...
نه... این دونه های پازل پراکنده تر از اونی شده که بشه جمعش کنی.رفتم پیش یک دکتر که نفهمیدم دکتر بود یا نه.گفتم دردمو که نفهمیدم درد بود یا نه. بمب رو گذاشتم جلوش.
گفت:تو بزرگ شدی...
.............................................
آهنگ رو عوض کردم.به آنکس که چشمهایش در آفتاب عسلی روشن است و در سایه قهوه ای!!!
............................................
اینجا هوا داغه.ما داریم میمیریم.قبلنا وقتی هوا داغ میشد میرفتیم ده یی جایی.حالا همش توی دهکده ی جهانی هستیم.نه آب داره نه هوا!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:41  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
