عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
مثل همیشه آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
" باشد برای روز مبادا"
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست…
قیصر امین پور
.........................................................
ای کاش یه خورده به خودمون میومدیم و می دیدیم که بزرگترهای گرامی ما چه برنامه هایی برای سرگرمی ما دارن تا کار به کارای اصلیشون نداشته باشیم.همه ی ما هی میریم دنبال نخود سیاه وبرمیگردیم...برنمیگردیم...یکیش همین ماجرای گنجیه.درسته که ایشون آدم خیلی مهمی در ایران هست،کتاب نوشته،دست خیلیا به واسطه ی همین کتابا رو شده...اما در حال حاضر زنده اش به درد حکومت میخوره و مرده اش به درد دشمن . حکومت، دشمن . چه فرقی میکنه...این وسط هدف چیه ؟ فکر کنم فکر کردن به گودبای پارتی مردی با عبای شکلاتی بسیار مفیدتر باشه...
..............................................................
باید منتظر بود.تاریخ با تمام دزد بودنش گویاتر از من و شماست.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:39  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
