عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
در باده های ما می بی غش نمانده است
در مجمر شکسته که آتش نمانده است
ساقی شکست ، فاصله وقف بهانه شد
دستی برای جام بلاکش نمانده است
یک سنگ بروی تن دریا کشیده ایم
مادربزرگ هم سر حرفش نمانده است
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:15  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
