عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
دوست دارم یک دوربین بردارم و بروم جاییکه یا پنجاه هزار نفر باشد یا هیچکس.دراز بکشم کنار زمین فوتبال یا رودخانه.از بازیکنها عکس بگیرم یا از درختها.هی عکس بگیرم.هی عکس بگیرم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین خواهد بود.
دوست دارم یک جاشو باشم.بروم روی عرشه.ماهیها را بشناسم.بوی تلخ پولک دماغم را نوازش کند!.شب که می شود ناخدا داد بزند"بریم کیلکا بگیریم" تا صبح برگردیم.حتما بهترین لحظه زندگیم همین لحظه خواهد بود.
دوست دارم چشمم را عمل کنم.چشمی داشته باشم که به جای دیدن دماغها و دهانها دلها را...اه کلیشه شد.غیر کلیشه اش این میشود که بتوانم نظر بعضیها را...ولش کن.
دوست دارم شعر تری بگویم.شعری که وقتی میشنوند آنقدر بگیردشان که یادشان برود بگویند احسنت.یادشان برود بگویند" فاعلاتن فاعلاتن فاعلات".یا نه اصلا شعری باشد که به هر زبانی که ترجمه اش کنند باز هم وزن داشته باشد.قافیه هم.حتما همین بهترین لحظه زندگیم خواهد بود.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:8  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
