تبليغاتX
شبهای روشن
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384

سلام مجید عزیزم.راستش الان داشتم آلبوم ورق می زدم که عکست را پبدا کنم.همان عکسی که من و تو و حمید و محسن و اکرم و الهام و فرشته و فتانه گرفتیم.اگر یادت باشه مال همان شبیه که با ماشین حمید می خواستیم بریم یاغی گری.دربند. تو دستای من شاتوته.تو دستای تو فال گردو.زیرش نوشته "شهریور 76". تو موبایل داشتی و منم که تازه از داهاتمون اومده بودم تهرون هی دستکاریش می کردم.اون ورقی که از صبح تا شب بازی میکردیم یادته. من که بچه بودم.تو هم  مجرد بودی.کار هم که می کردی می خوردی به بن بست.اینجوری حد اقل ضررش کمتر بود.چی؟فحش میدی؟خوب راست میگم دیگه.راستی نگفتم بهت.پارسال که دوباره اومدم تهرون از جلو خونتون رد شدم.گفتم شب میام یه سری بهتون می زنم.ولی نشد.دوباره که داری فحش میدی؟آره می دونم.اگه اومده بودم میتونسم برای آخرین بار حمید رو ببینم.خودم هم به خودم فحش میدم.به خدا راست میگم.از پارسال تا حالا هروقت میام تهرون میگم بیام بهتون سر بزنم . بعدش فکر می کنم که به چه بهونه ای.اصلا حالا که شما دو تا ، زن و بچه دارین بیام چیکار.چی؟من؟آره مجردم.یادت باشه من هفت هشت سال ازت کوچیکترم.رو به خونتون میکنم و پشت به آزادی.فاتحه می خونم برای روح حمید و رد میشم.راستی دیروز یه چیزایی شنیدم.اما باورم نمی شد.گفتم این نامه رو برات بنویسم آدرس اینجا رو هم بدم به اکرم که بهت بده تا نامه به دستت برسه.وای چقدر من احمق شدم. نفهمیدم که تو نمی تونی وبلاگ بخونی.بیچاره اکرم.آخه می گفتن تو مُردی.خدا بیامرزتت.

 

امروز مجید ، دوست قدیمی رو از دست دادم.اصلا نمی تونم خودم رو کنترل کنم.مرد هم که همه می دونن گریه نمیکنه...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:35  توسط مسعود زارع مهرجردي  |