تبليغاتX
شبهای روشن
جمعه بیست و سوم دی 1384
 

فردای منی ای همه ديروز من از تو

ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو

روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد

بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو

در جسم تو جاری شده از روح خدايان

يا وام گرفتند خدايان بدن از تو

والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی

کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو

سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز

بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو

ما را چه به کار غزل مولوی و شمس؟

افتاد در اين شعر ت تن تن ت تن از تو

                     حسین حاج هاشمی

بزم جالبی بود.حسین حاجی هاشمی و دوستش که اسمش یادم نیست از شعرای اصفهانی هستند.شبی با آنها سر کردن الحق طبع شعرم را قلقلک می دهد.حافظه ی آنها من را به یاد کمد اقای ووپی انداخت.حافظه ای تمام ناشدنی ، شلوغ  نا مرتب.علی عزیز هم حال مضاعف به ما تزریق میکرد.

تمام شد و گذشت.

.........................

داره بارون میاد...بند هم نمیاد...شیشه ی پنجره را باران شست...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:7  توسط مسعود زارع مهرجردي  |