عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
فردای منی ای همه ديروز من از تو
ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو
روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد
بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو
در جسم تو جاری شده از روح خدايان
يا وام گرفتند خدايان بدن از تو
والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی
کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو
سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز
بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو
ما را چه به کار غزل مولوی و شمس؟
افتاد در اين شعر ت تن تن ت تن از تو
بزم جالبی بود.حسین حاجی هاشمی و دوستش که اسمش یادم نیست از شعرای اصفهانی هستند.شبی با آنها سر کردن الحق طبع شعرم را قلقلک می دهد.حافظه ی آنها من را به یاد کمد اقای ووپی انداخت.حافظه ای تمام ناشدنی ، شلوغ نا مرتب.علی عزیز هم حال مضاعف به ما تزریق میکرد.
تمام شد و گذشت.
.........................
داره بارون میاد...بند هم نمیاد...شیشه ی پنجره را باران شست...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:7  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
