عکس من برعکس من آسوده از رنج و غم است
خوش نشسته در میان قاب و جایش محکم است
او قناعت کرده بر یک قاب ناقابل ولی
هستی عالم به من بخشند اگر گویم کم است
?
یادم باشد حاجی همان هست که قرآن...
یادم باشد حاجی را نرنجانم...
یادم باشد دست حاجی را که میگیرم بفشارم تا او هم فشار دهد...
یادم باشد عصایش را،ستون فقرات دستهای گرمش را برق بیندازم...
یادم باشد هیچوقت به حاجی نگویم "حاج آقا امروز وقت ندارم"...
یادم باشد هربار که که خاطراتش را چند باره تعریف میکند مشتاق تر از قبل گوش کنم...
یادمان باشد چوب حاجی را بخوریم و بخندیم وقتی هنوز شیرازی فحش میدهد...ریسه برویم...
یادم باشد حاجی اذان که میگفت در گوشم گریه نکرده باشم!!!...
آخر فقط دل ما که دل نیست.بدون حاجی اصلا دلی نیست که بخواهد باشد یا نه...
یادمان باشد گوشش که نمی شنود بلندتر حرف بیاییم...بلندتر...بلندتر..............بلندتر.....................
..........................................................
پدر بزرگ را اینجا ببینید.من هم امروز میرم دیدنش.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:8  توسط مسعود زارع مهرجردي
|
